یعنی باید باور کنم دیگه نیستی
یعنی باید باور کنم
چه جوری می تونم اون همه خاطراتتو
یه شبه پرپر کنم
یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره
که دارم برای تو می میرم
می دونم محاله بدون تو نمی تونم
یه لحظه رو سر کنم
مگه منو دوسم نداری که
این جوری می ذاری میری
بی خیال ما میشی
مگه فکر کردی من بازیچم
که یه روز میگی دوسم داری و فرداش میری
آخه چه جوری باور کنم
رفتن تو برام مرگه
بدون تو نمی تونم
بگو کی اومد به جای من
افتادم از چشمای تو
نگو لایق تو نبودم .......
چون فکر می کردم که عاشقمه ، این وبلاگ رو فقط و فقط به خاطر اون (منصور)درست کردم . ولی الان که می دونم حتی یک ذره هم دوستم نداره ، وبلاگم رو برای همیشه تعطیل می کنم ، نه اینکه فکر کنید من از روی خیالاتم فکر می کردم که دوستم داره ، نه ، اون خودش بارها و بارها بهم گفته بود و قسم هم خورده بود ، اما نمی دونم یه دفعه چی شد که سری آخر که همدیگرو دیدیم حتی بهم نگاه هم نکرد ، چه برسه به این که بخواد حرف بزنه . واقعا برام عجیب بود،آدمی که تا چند روز پیش قربون صدقم می رفت و حاضر بود جونشو فدام کنه حالا حتی حاضر نبود جواب سلاممو بده ، این همه تغییر و تحول ، اونم توی چند روز ، آخه چطور ممکنه ؟ من که هرچی فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم ، آخه نه من حرفی زدم که بخواد بهش بربخوره و نه عملی انجام دادم که ازم ناراحت بشه و بخواد به دل بگیره . راستشو بخواید دیم خیلی شکست ، طوری که صدای شکستنشو به وضوح شنیدم.آخه اگه کاری کرده بودم و یا چیزی گفته بودم که ازم برنجه و بعدش بخواد برای تلافی کردن (!) این کارو بکنه ، باز یه چیزی ، ناراحت میشدم ، اما نه انقدر که الان شدم . می دونم که بدون هیچ علتی این کارو کرده ، می دونم که خودشم اینو خوب می دونه که من واقعا و از تهِ تهِ تهِ قلبم دوستش داشتم و عاشقش بودم ، اونقدر که اگه تب می کرد ، می مردم ، کما اینکه یه بار هم بخاطر اتفاقی که براش افتاد تا چند روز قلبم به شدت درد می کرد و حال و احوال خوبی نداشتم و اینو هم خوب می دونم و دوست دارم که اونم خوب بدونه که اون هیچ وقت عاشقم نبود و دوستم نداشن ، چون اگه دوستم داشت هیچوقت این طور با معشوقش رفتار نمی کرد. اصلا بذار این جوری بگم که اون اصلا معنی عشق رو نفهمیده بود و الکی ادعای عاشقی می کرد. اما من واقعا و از عمق وجودم دوستش داشتم و فقط و فقط بخاطراو بود که این وبلاگ رو درست کردم و حالا که اون رو برای همیشه از دست دادم ، دیگه تمایلی به ادامه دادن وبلاگ نویسی ندارم و فقط خواستم از این طریق به اون و تمام کسایی که توی این مدت (که نزدیک به یک سال هست) بهم سر می زدن و برام کامنت می دادن و یا نمی دادن خبر داده باشم و بی خبر و بدون خداحافظی نرفته باشم
*******************************************************
*چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی ، حس کنی که هنوزم دوستش داری *
*چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده*
*چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ،اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی*
*چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ، اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوستش داری*
*چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزاربار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیرلب بگی : گل من باغچه نو مبارک*
*******************************************************
در ضمن به تمام عاشقایی که به وبلاگ من سر میزنن و احیانا این پست آخرم رو می خونن می خوام بگم : مرز بین عشق و نفرت یه تا موست ، مواظب این تار مو باشید که پاره نشه ، این جمله رو روزهای اول به اون هم گفتم ولی با وجود تاکید زیاد من روی این حرف ، اما اون گوش نکرد و با این کارش اون تارمو رو پاره کرد و عشقی رو که از خیلی سال پیش (حدود 5-6سال) درقلبم بود تا الان، تبدیل به نفرت کرد .
همونطور که گفتم این آخرین پست وبلاگ عاشقترین هست ، امیدوارم هیچ کس عاشق نشه و اگر هم شد به سرنوشت من دچار نشه و عاقبت خوبی داشته باشه . دیگه حرفی ندارم و فقط از همه ی خواننده های این وبلاگ التماس دعای زیاد دارم . یا علی ............. خدانگهدار
دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شدم
خونم حلال ، ولی بدون به پای تو حروم شدم
:. ماری .: ::: شنبه 17/1/1387::: ساعت 11:31 صبح