انقدر از عشق گفتیم و شنیدیم که دیگه واژه ای برای بیانش نداریم. حرفا و کلمات هم در مقابل عشق کم آوردن و دیگه نمی تونن چیزی بگن . اما انگار هرچقدر هم از عشق بگیم ، باز هم کم گفته ایم و کم شنیده ایم . و چه جالب است که هر کس عشق را یک جور تعریف می کند و تا بحال نشده که دو نفر تعریف واحدی از عشق داشته باشند :
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
نمی دونم توئی که داری این مطلبو می خونی تابحال عاشق شدی یا نه ؟ و یا اینکه چه تعریفی از عشق برای خودت داری ؟
دوست دارم هر کی که هستی و توی هر سن و سالی که هستی و این پست منو داری می خونی ، به سوالم جواب بدی و تعبیر قشنگت از عشق رو برای من بگی تا منم با تعاریف و تعابیر جدیدی از عشق آشنا بشم .
:. ماری .: ::: پنجشنبه 31/3/1386::: ساعت 5:15 عصر
چرا با نگاه نازت ، خنده های شادت ، حرفای نابت تو منو دیوونه کردی
مگه من چه کرده بودم ، مگه من چه گفته بودم که تو منو دیوونه کردی
اولش همه می گفتن ، ولی من باور نداشتم
اما حالا خودمم فهمیدم که تو منو دیوونه کردی
چند وقتیه که حال و روز خوبی ندارم
شاید باورت نشه ، ولی به خدا قسم که تو منو دیوونه کردی
دیوونه تر از من ، توی این شهر زیاده
ولی این فقط منم ، من ، که هستم دیوونه ی تو تو منو دیوونه کردی
:. ماری .: ::: پنجشنبه 31/3/1386::: ساعت 5:13 عصر
گاه حس می کنم سپیده دمان خواهم مُرد.
شب است و سکوت است و رویا ، ناگه صدای درب همه را ردهم می شکند.
با بهت و حیرت میزبان ناخوانده ترین مهمانی می شوم که مرا بتدریج دربر می گیرد،همچون برف که تن عریان درخت را می پوشاند،آه چه لباس سردی.
خوب می دانم مرا زین تقدیر مکتوب گریزی نیست و به ناچار باید تن را برای همیشه به آغوش سردش بسپارم.
آری می دانم که دیگر هیچ سپیده دمی را نخواهم دید و من در آن تاریکی همان جا که شب هیچگاه به پایان نمی رسد،تا بتوانم خورشید و فردایی دیگر را لمس کنم،با همان ظلمت برای همیشه خواهم خوابید.
زمانی که مرگ فرا می رسد، بی شک آخرین لحظات عمر من است.
زمانی که مرگ فرا می رسد، روح مرا مجال هیچ جولان نیست.
زمانی که مرگ فرا می رسد، دیگر هیچ فردایی نیست.
زمانی که مرگ فرا می رسد، خوب می فهمم که بودن دیری نمی پاید.
زمانی که مرگ فرا می رسد، یعنی عشق ، زندگی ، عزیزان ، همه و همه برای آخرین بار خدانگهدار.
آری من می میرم، تو می میری ، همه و همه ، خورشید ، ماه ، زمین ، ستارگان و حتی کهکشانها با تمام عظمتشان خواهند مُرد.
تنها چیزی که باقی خواهد ماند ،
خداوند عشق است که برای همیشه ، ابدی خواهد ماند.
:. ماری .: ::: سهشنبه 29/3/1386::: ساعت 2:18 عصر
آری،تنهایی غم انگیزترین واژه ایست که لحظه به لحظه عمرم را با او سپری کرده ام .
در تمام شب،چراغی نیست و ماه در وسعت بی انتهای آسمان خویش تنهاست و قلب من نیز چون شبهای بی ستاره تنهاترین تنهاست.
در این شبهای غم انگیز تنهایی و بی قراری که من با ماه این مونس و ناظر در این شب زنده داریهای خویش،نجواها دارم،کجاست آن اهل دلی که شبی را با دل سوخته ما به صبح رساند و بزم و شادی را به یکباره با تمام حلاوت و شیرینی به وجودم سرازیر کند،تا آسمان خزان زده نفسهایم را به دشتی از شفایقهای همیشه بهار گره بزند.
و من همچنان در انتظار ملکه سرزمین دل، تا مرا همراه خود به فراسوی ماه به بزم ستارگان ببرد تا کویر دلم را نوید طراوت و سرسبزی دهد.
اما باز دلم تنهاست و دوست دارم برایش بنویسم،چون پر از دردم،پر از رنج و نامرادیهای زمانه،پر از دغدغه های روزگار.
می نویسم که چگونه در تنهایی هایم به اشکهای همیشه همراهم به این لشکر زلال و زیبا که از ضمیری پاک متولد می شوند تا یاوران لحظات رنج و تنهایی من باشند،پناه می برم.
اما باز با این همه تنهایی امیدوارانه به دیدار تو خرسندم.
ای عشق،ای منجی جاودانه، ای همیشه ماندگار،با من بمان برای همیشه.
چرا که با این همه تنهایی، تنها به امید وصالت تا آخرین روز حیات جاودانه خواهم زیست.
آری،آنگاه که آدمی را اندیشه ای جز مرگ نیست، عشق تنها بهانه ایست برای دوباره زیستن.
:. ماری .: ::: شنبه 26/3/1386::: ساعت 11:55 صبح

خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بیرنگه درد عشقه
خون وقتی میاد بیرون میسوزه اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد
خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه
جای زخم خون خوب میشه ولی مال اشک خوب نمیشه
خون همیشه مال درد و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال خوشحالیه.
جلوی خون و میشه گرفت ولی اشک رو نه!
از جاری شدن خون، کسی خجالت نمیکشه
اما بعضیا از اینکه اشک بریزن خجالت میکشن و دستاشونو میزارن رو صورتشون.
با خون میشه به یکی زندگی بخشید ولی با اشک نه!
:. ماری .: ::: دوشنبه 21/3/1386::: ساعت 1:52 عصر
***بر سنگ قبر کشیشی نوشته شده بود: ***
آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چیز ، در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم . بزرگتر و خردمندتر که شدم ، دریافتم جهان تغییر ناپذیر است. پس افق اندیشه هایم را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها کشورم را تغییر دهم ، اما این هم عملی نبود . پس از سالها زندگی و تجربه آخرین تلاش نومیدانه خود را صرف تغییر خانواده ام کردم اما افسوس آنها نیز که نزدیکترین کسان من بودند تغییر نکردند . اکنون که در بستر مرگ آرمیده ام ، ناگاه حقیقتی را یافتم . اگر تنها خودم را تغییر داده بودم ، نمونه ای می شدم برای اعضای خانواده ام تا آنها نیز خود را تغییر دهند . با انگیزه و تشویق آنها چه بسا کشورم اندکی اصلاح می شد و شاید می توانستم دنیا را هم تغییر بدهم .
*********************************************
نیکی و بدی***
لئوناردو داوینچی برای کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل شد . او باید برای تصویر خوبی ، مسیح و برای تصویر بدی ، یهودا ( که از یاران مسیح بود اما در شام آخر از دشمنان وی شد ) را می کشید . برای کشیدن مسیح ، دنبال چهره می گشت ، تا این که در مهمانی همسرایی ( آواز ) به چهره جوانی برخورد که زیبا بود و خوبی در چهره اش موج می زد .
لئوناردو سریع چهره جوان را الگو برداری کرد و مسیح را کشید . مدتی گذشت ، تابلو تقریبا تمام شده بود ، اما چهره یهودا پیدا نشده بود . مسئول کلیسا به لئوناردو گفت ، باید سریع تر تابلو را تمام کند ، اما 3 سال طول کشید تا لئوناردو توانست چهره یهودا را پیدا کند . او در گوشه ای از خیابان به جوانی مست و مدهوش برخورد که بی تقوایی و بی ایمانی در چهره اش موج می زد . جوان را آوردند . چهره را الگو برداری کرد و یهودا را هم کشید . وقتی کار تمام شد ، جوان را که مستی اش رفع شده بود ، آوردند تا تابلو را ببیند . جوان با دیدن تابلو گفت : چقدر این تابلو برایم آشناست . گفتند چطور ! گفت : 3 سال پیش قبل از این که همه چیزم را از دست بدهم در گروه ارکستر مشغول فعالیت بودم که نقاشی معروف آمد و تصویر مسیح را از چهره من الگو گرفت ، ولی حالا.........................
آری این داستان نشان دهنده آن است که نیکی و بدی یک چهره دارند ، فقط بستگی به این دارد که کدامیک سر راه انسان قرار بگیرند و چهره خود را نشان دهند.
:. ماری .: ::: چهارشنبه 16/3/1386::: ساعت 4:21 عصر

:. ماری .: ::: جمعه 11/3/1386::: ساعت 2:36 عصر