به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو آسمون بگو گفتم یا نگفتم
بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس پاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم
بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
:. ماری .: ::: چهارشنبه 28/6/1386::: ساعت 2:39 عصر
سلام ، این وبلاگ به علل کاملا شخصی فعلا تعطیل شد . از همه ی دوستانم به خاطر لطف و محبتایی که توی این چند وقت به من و این وبلاگ داشتند ، ممنونم . اگر عمری بود و مشکلاتی که الان دارم و بخاطرشون دارم وبلاگ رو تعطیل می کنم ، به یاری خداوند حل شد ، بهتون قول میدم که دوباره برگردم و کارمو از نو شروع کنم.
به وبلاگ شما دوستان گلم هم اگه فرصت کنم و بتونم ، هر از چندی سر می زنم و اگه امکانش باشه براتون حتما کامنت هم میذارم . با این که خیلی سخته برام که خداحافظی کنم اما .........
دوباره وقت خداحافظی است باید رفت
چه چاره وقت خداحافظی است باید رفت
(( التماس دعای فراوون ))
یا علی . خدانگهدار
:. ماری .: ::: سهشنبه 23/5/1386::: ساعت 1:27 عصر
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
آنچه دردل داشتم رو می کنم
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب
نیستم از مردم خنجر پرست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شب داد آمد و بیداد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگراین است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم نکن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت بادشیرین شادباش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم راخریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته ز همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از اینو آن پرسیدنیست
گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود انچه می پنداشتیم
:. ماری .: ::: یکشنبه 7/5/1386::: ساعت 7:10 عصر
بیا تا لیلی و مجنون شویم ، افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن ، خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان ، شانه اش با من
سلام ای غم ، سلام ای آشنای مهربان دل
پر پرواز واکن چون پرستو ، لانه اش با من
مگو دیوانه کو ، زنجیر گیسورا ز هم وا کن
دل دیوانه ، دیوانه ، دیوانه اش با من
در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده ، شکرانه اش با من
مگو دیگر سمندر دردل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسون ، گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد ، فلک در کار سرمستان
تو پیمان بشکنی ، نشکستن پیمانه اش با من
:. ماری .: ::: یکشنبه 31/4/1386::: ساعت 1:1 عصر
سعی کن حتما همه متن را تا آخرین جمله بخوانی.از همه مهمتر جمله آخر است که به آن دقت کن.
یکی بود یکی نبود ، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود.پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هروقت عصبانی شدی ، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق وخوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود ، تعداد مسخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.
پسرک متوجه شد که آسانتر آن است که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.
بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد.پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازای هر روزی که عصبانی نشود ، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.
روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است.
پدر ، دست پسرش را گرفت و به آن ن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود ، برد.پدر رو به پسر کرد وگفت : (( دستت درد نکنه،کارخوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی . تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری ، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام ، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعا جواهرهای کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند.
آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند . ))
{{ پشت سر من قدم برندار ، چون ممکن است راهرو خوبی نباشم ،
قبل از من نیز قدم برندار ، ممکن است من پیرو خوبی نباشم ،
همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش . }}
:. ماری .: ::: یکشنبه 24/4/1386::: ساعت 2:6 عصر

:. ماری .: ::: جمعه 8/4/1386::: ساعت 3:49 عصر
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است(
1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.
به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.
3. سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
4. لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
5. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
6. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
شست نشانه والدین است .
انگشت دوم (اشاره)خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است .
:. ماری .: ::: دوشنبه 4/4/1386::: ساعت 4:57 عصر