اون روزا وقتی دنیامون سنگی و سیمانی نبود
انگار که هیچ وقت آسمون ابری و طوفانی نبود
دلهای مردم اون روزا یه دریا مهربونی بود
حرفاشون و واژه هاشون ساده و آسمونی بود
پاکی همین نزدیکی بود تو حوض آب خونه ها
تو باغچه های اطلسی ، تو خنده ی جوونه ها
روزا تو جشن آیینه ها به خنده مهمون می شدیم
شبا با خنده ها ی ماه ، ستاره بارون می شدیم
اون روزا زیر سقف عشق جا بود برای همه مون
با هم بودیم تو زندگی ، معنا نداشت فاصله مون
خونه های کاهگلی مون اون روزا بوی سیب می داد
شربت و آش نذری مون یه مزه ی عجیب می داد
هیچ دل پاکی اون روزا رنگ شبو ندیده بود
تو کوچه های سادمون بوی خدا پیچیده بود
منبع : روزنامه جام جم

:. ماری .: ::: سهشنبه 7/12/1386::: ساعت 8:28 عصر
دلی پر درد و پر غم دارم امشب
به سینه کوه ماتم دارم امشب
نمی خوابد دو چشم اشکبارم
هزاران فکر درهم دارم امشب
سرم سنگین و سینه تنگ و دل تنگ
همه دردی فراهم دارم امشب
به یاد آرم شبان شادی انگیز
به یادش دیده پر غم دارم امشب
شده خونین دلم از رنج دوری
ز مهرش چشم مرحم دارم امشب
در این خلوت سرای تنگ و تاریک
امید یار و همدم دارم امشب
نمی بینم تو را با دیده تار
که من اشک دمادم دارم امشب
به یاد لحظه های خوب دیدار
دل غمگین خرم دارم امشب
در این هنگامه ی نامردمی ها
فراق روی آدم دارم امشب
به پیمانی که با مهر تو بستم
سر این رشته محکم دارم امشب
اگر باد خزان پژمرده گل را
به دل دیدار شبنم دارم امشب
ز دنیای محبت نیست خوشتر
من این نکته مسلم دارم امشب .
:. ماری .: ::: دوشنبه 29/11/1386::: ساعت 6:44 عصر
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند : (( دل از عشق برگیر !
که : نیرنگ است و افسون است و جادوست ! ))
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما ... نوش داروست !
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد:
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سرآید :
تو را دارم که مرگم زندگانی ست .
{{فریدون مشیری}}

آری آغاز عشق است ،تنها نشانه ی جاودان این جهان
واژه ای خاص که آفریده شد تا وجود آدمی را برای ابد تسخیر سازد.
پروردگار آدم را از مشتی خاک برگرفت و از خود در او دمید
و یقینا هر که پروردگار در او بدمد عاشق می شود
بی شک برترین هدف آفرینش عشق است
و والاترین وظیفه آدم عاشقی است
او می فرماید : شما آفریده شدید تا عاشق باشید و تنها آزمونتان همین است
و نیز عشق مجال سخن گفتن است با من ، پس با من گفتکو کنید .
عشق همان معجزه ایست که خاک را به نور بدل می سازد .
عشق نام من است و نام دیگر آدم.
پس به سوی من آئید که برترین شما عاشق ترین شماست .
پس بار پرودگارا : از من هر آنچه دارم و هر آنچه خواهی بگیر
باشد که دنیای فانی و بهشت ابدی را نداشته باشم،
اما نباشد ، هرگز نباشد ، که در قلبم عشق نباشد
هرگز نباشد.
امید که تا آخرین روز خدا سینه ای بی عشق مباد ، آمین .

:. ماری .: ::: پنجشنبه 25/11/1386::: ساعت 2:7 عصر
>> امروز تولد منه ، باید که شادی بکنم ، تولدم باشد مبارک << ، این ترانه ایه که وقتی بچه بودم هر سال موقع تولدم ، مادر و پدرم برام میذاشتند ،اما حالا که دیگه بزرگ شدم دیگه از اون جشنا و شادیا خبری نیست ، خودمم دیگه روز تولدم شاد نیستم و برعکس خیلی هم ناراحتم که یکسال دیگه از عمرم گذشت و من بجای اینکه اخلاقیات مثبتم بیشتر بشه کمتر شده ،انگار هر چقدر بزرگتر میشم بار گناهان و بدیهام هم سنگینتر و بیشتر میشه و این برام اصلا قابل تحمل نیست .
خیلی وقته دلم هوای بچگیامو کرده ، هوای اون روزا که پاک و معصوم بودم ، اون روزا که همه رو دوست داشتم و از هیچ کس وهیچ چیز کینه به دل نداشتم ،نفرت نداشتم ، دلم میخواد برگردم به اون روزا ،کاش میشد ، کاش میشد چشامونو می بستیم و باز می کردیم ،می دیدیم برگشتیم به کودکی ،به همون روزای شیرین و خوش . به همون معصومیت بچگی . به نظر من هیچ دورانی بهتر از دوران کودکی نیست . نمی دونم چه مرگم شده ؟! به قول استاد علیرضا افتخاری : (یادم آمد ، شوق روزگار کودکی) الآن مدتیه که اینطورم ، نه که از زندگیم راضی نباشم یا مشکلی توی زندگیم داشته باشم ، نه ، فقط نمی دونم چرا دوست دارم برگردم به کودکی هام .
کاش هنوز اونقدر بچه بودم که نمی فهمیدم دروغ یعنی چی ؟ غیبت چه معنی داره ؟ تهمت زدن چه جوریه ؟ معنی دل شکستن ، بی احترامی کردن و هزاران گناه و اشتباه دیگه رو نمی دونستم . یادم میاد اون روزا با هرکی دعوام میشد و ازش ناراحت میشدم برای دقایقی باهاش قهر میکردم ، ولی بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی دوباره باهاش حرف می زدم و بازی می کردم . انگار نه انگار که دقایقی پیش با هم چه دعوایی کرده بودیم ،اما حالا چی ؟ خدانکنه از دست کسی برنجم و ناراحت بشم ، آنچنان کینه ای ازش به دل می گیرم که حتی اگه خودمم بخوام ، نمی تونم ببخشمش . وای !!! یادش بخیر ، اون روزا چقدر با پدر و مادرم صمیمی تر بودم ، چقدر خالصانه تر دوستشون داشتم . انگار وقتی کوچکتر هستی ، آدما رو فقط وفقط برای خودشون دوست داری ولی وقتی بزرگتر میشی اونا رو برای چیزهای دیگری دوست داری !! چند روز پیش مادرم کاری کرد که از شرم و خجالت ، روم نمیشد توی صورتش نگاه کنم و همین طور مونده بودم که در مقابل چیکار کنم ؟ آخه اون یکی از با ارزشترین چیزهایی رو که داشت بدون هیچ منت گذاشتنی داد به من ، بدون هیچ دلیلی ، آخه چرا باید این کارو می کرد ؟ اون که تمام عمر و جوونیشو به پای من گذاشته تا من رو به اینجا و این سن رسونده ،دیگه چه لزومی داشت که این کارو بکنه ؟ اصلا برای چی اون رو به من داد ؟ به منی که الآن که دارم فکرشو میکنم ، اونجوری که اون دوست داشته براش فرزند خوبی نبودم . دوست داشتم بچه بودم تا بتونم از کنار این جور مسائل راحت رد بشم ، اما نمی تونم . من با دیدن دستهای خسته و ضعیف پدرم از خودم خجالت می کشم ، از چهره ی خسته ی پدر ، وقتی که از سر کار بر می گرده ولی من نمی تونم هیچ کاری براش بکنم .شاید اگه بچه بودم می تونستم با خوندن یه شعر جدید که تازه از مربیان مهد کودکم یاد گرفتم ، اونو شاد کنم ، بخندونم و کمی از خستگی رو از تنش بیرون کنم اما حالا چی ؟ نه تنها نمی تونم شادش کنم ، بلکه ناخواسته و به رسم آدم بزرگا که به جز غر زدن و نالیدن و دیدن منفیات زندگی ، چیزی بلد نیستند بیشتر موجب خستگی و ناراحتیش میشم . کاش می تونستم بشم مثل بچگیام تا بتونم بدون هیچ غروری بابامو بغل کنم و صورت و دستاشو ببوسم ، تا بتونم خودمو بندازم در آغوش مادرم و براش درد دل کنم و از غصه ها و دلتنگیام براش بگم و بعد هم در آغوش گرمش بخوابم .خیلی دلم برای بچگیام تنگ شده ، خیلی ، خیلی ، خیلـــــــــــــــــی ، هر چقدر بگم کم گفتم .
چی میشد اگه همیشه بچه می موندم تا می تونستم از زندگیم لذت ببرم . به نظر من این غلطه که میگن بچه ها باید از ما بزرگترا چیزی یاد بگیرن ، در صورتی که اگه توی کارای بچه ها دقت کنیم ، می بینیم که چقدر از ما آدم بزرگا درستکارترن و چه زندگی خوبی دارن ، مثلا اینکه چقدر به داشته هاشون قانعند ، بیشتر اوقات بدون هیچ دلیل خاصی می خندند و شادند ، چیزی که ما بزرگترها خیلی از اون دوریم و اگه هم از چیزی ناراحت بشن بروز می دهند و از هیچ کس هم خجالت نمی کشند و بدون هیچ رودربایستی و غروری گریه می کنن و گریه کردن رو عیب و ننگ و یا کوچک کردن خود نمی دونن . همین صفات و خیلی چیزای دیگه ی عالم بچگیه که منو دیوونه ی خودش کرده ، همیناست که باعث شده دوست داشته باشم برگردم به اون دوران ، اما صد حیف و افسوس که نمی تونم و نمیشه و زمان به سرعت می گذره و منو هر چه بیشتر از اون دوران زیبا دور می کنه .
میدونم که این پستم خیلی طولانی شد ،اما اینا حرفاییه که خیلی وقت بود میخواستم بگم و فرصت نشده بودم ، اما حالا که روز تولدم بود فرصت رو مناسب دیدم و بالاخره گفتم که بنویسمشون تا بلکه سبک تر بشم .
:. ماری .: ::: چهارشنبه 3/11/1386::: ساعت 12:0 عصر
تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد

:. ماری .: ::: سهشنبه 11/10/1386::: ساعت 11:49 صبح