سلام ، سال نو مبارک. مثل همیشه حرف زیاد دارم واسه گفتن اما وقت ندارم و یا بهتره بگم حال و حوصلشو ندارم ، فقط گفتم آپ کنم که هم عید رو به همه و بخصوص (...) تبریک بگم و هم از همه بخوام که سر سال تحویل و خوندن دعای (یا مقلب القلوب) که من این دعارو خیلی دوستش دارم ، برای من هم دعا کنید ، دعا کنید که منِ عاشقترین تبدیل بشم به منِ عاقلترین ، دعا کنید که آدم بشم ، دعا کنید اونی بشم که خدا دوست داره و ازم میخواد باشم اما تا الآن نتونستم ... منم دعاتون می کنم حتما حتما حتما. این شعرهم دیدم به حال و هوای این روزا نزدیکه ، برای همین نوشتم که شما هم بخونید و استفاده کنید.امیدوارم سال خوبی داشته باشید و ایام عید به همه خوش بگذره . دعا فراموش نشه . نظر هم بدید ،خوشحالم می کنین .
......................................
*بهاران شد چه عیدی بود*
دو جیبم خالی از خالی
دو چشمم خالی از رگبار پاییزی
دلم شاد و رخم گلگون
و بازاری پر از شیرینی اندوه مرگ یخ
چه بازاری ! چه عیدی بود !
و مردی بود که یک جیبش پر از خالی ...
یکی هم خالی از پر بود
نگاهش جنس سرمای شب یلدا ...
صدایش بغض سنگین بهاران شد ...
و ماهی شد اسیر تنگ
درون دخمه تاریک یک کوزه
دو صد دانه همه محکوم روییدن ،
چه عیدی بود !
دو چشم آرزومند و دری بسته ،
سگی لنگ و سگی ولگرد ،
به هوهویی صدا می کرد :
" منم از هفت سین سفره ی این ستم دوران..."
به سنگی کس جوابش داد...
بهاران شد زمین خسته ،
نفس می زد ، زمین جنبید و
فحشی را نثار فصل باران کرد :
" دوباره عشوه گر خوابم زدی برهم ،
چه می خواهی ز جان خسته و پیرم ،
رهایم کن ... برو دیگر."
و یک کودک ز شوق اسکناس نو ،
به شوق تخم مرغ رنگی و شیرینی و عیدی
زمستان را فراری داد ...
و این کودک ، که قلب کوچکش
را تا پرستوها هوا می کرد
نمی دانی در این باران ...
در این تاریکی افسونگر شب های در پایان ...
چه ها می کرد ... چه غوغایی به پا می کرد ...
بهاران شد ، چه عیدی بود !
منبع : روزنامه همشهری

:. ماری .: ::: چهارشنبه 29/12/1386::: ساعت 3:36 عصر